تبليغاتX
رستگاری با کفش های ولگرد
تکیه بر باد
اتاقم تاريك تاريك هست 

گوشه پرده بر خلاف هميشه كمي باز است و كمي نور به اتاق مي تابد

هدفون ام پی تی ری تو گوشمه

انریکو تو گوشامه.... تو اتاقمه

داد میزنه ..عصبانی میشه ..و کم مونده گریه کنه ..به جای من

دوستی که اوایل فکر میکردم چقدر میتونم با این آدم رشد کنم

کتاب بجوم..فیلم شعر بشم  .داره اس ام اس میده..

یادم نمی یاد چرا ..ولی زمانی حتی مطمئن بودم که روحش یه جور موسقی  داره

فکر میکردم باهاش قد میکشم ..

ولی هیچی نشدم

 هیچی نشدیم..

چشامو میبندم .

دلم میخواست همین یه ذره نور هم نباشه  تا انریکو راحت  تر بخونه..داد بزنه ..گریه هاشو بکنه

گریه برای  اطمینانی که دیگه نیست..

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 3:41  توسط ناهید-م  | 

زندگی میکنم .آرام.. و گاه انقد تنها

 که تصور اینکه شریکی دایمی به این زندگی اضافه کنم برام سخت میشه

نمیدونم چطور میشه چیز بیشتری از زندگی به دست اورد 

یعنی هر وقت دلت خواست و هر جور دلت خواست.. بگردی .بخندی..بچرخی..

بدون اینکه پیشنهاد بی شرمانه ای بهت بشه؟

چطور؟

فقط وقتی که شانس بیاری و مردی ار ته دل دوستت داشته باشه و اعتماد.. تا احساس امنیت کنی؟

یا وقتی مردا نجیبانه قبول کنند که خنده های از ته دل یه زن به معنای *دعوت  نیست؟ 

View Image

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:54  توسط ناهید-م  |