تبليغاتX
رستگاری با کفش های ولگرد
تکیه بر باد
مینشیند .آرام .وشروع میکند به حرف زدن

حرف میزند. من گوش میکنم ..حرف میزند ....همچنان  گوش میکنم..

..یکهو..اعتراف میکند که عاشق ..شده.

.و.بعد میزند زیر گریه ..

که  طرفش رو انقد میشناسه که ناامید باشه و همین حالشو بدتر میکنه..

دلم میخواهد دستهایش را بگیرم

دلم میخواهد دلداری اش دهم ..اما عاجزم

هم برای دلداری هم برای دلداری او..

میدانم خود او هم اجازه اش را نمیدهد..

من باز ساکت میشوم..

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 2:34  توسط ناهید-م  |