تبليغاتX
رستگاری با کفش های ولگرد
تکیه بر باد
به یه کنفرانس دعوت میشم انگار کارام برگزیده شده قراره سخنرانی کنم..

میروم..میشینم. همان ته. همه با شور خاصی دارند از کارشون صحبت میکنند هی بهشون تذکر داده میشه که وقتتون کمه!

حس عجیبی دارم..بیشتر دوست دارم ساکت باشم. گوش کنم گوش کنم..ولی چیزی نشنوم.

. کتاب بادبادک باز را که بالاخره خریده ام با لجبازی میخونم و تمام میکنم.. انگار کتاب میخواد یادم بده که افغانستان از اول فقیرو رنجیده نبوده.. سعی میکنم صحنه های فیلم این کتاب را مجسم کنم..لکه های روی برفی که دوربین دنبال میکند.

. فیلم جدید گلشیفته را بعداز عمری گیر مییارم..اما هنوز گوشه چمدانم هست.. بعد از دوبار کنسل شدن پروازم  بالاخره برمیگردم..

دوباره خودمم..تو اطاق خودم.. احساس میکنم بزرگ شده ام ..یه جورایی زیادی بزرگ شده ام پیر شده ام.. هرچی تلاش میکنم همان حس لعنتی یا شایدم واقعی باهام هست..

 نه .باز خودمم.همان قدر خسته همان قدر ..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 0:8  توسط ناهید-م  |