تبليغاتX
رستگاری با کفش های ولگرد
تکیه بر باد
چقدر دلم گرفته. .

کی به اندازه من سیره.

یاد همایون ارشادی تو فیلم *عباس کیارستمی* میافتم که در به در دنبال کسی میگشت که بعد مرگش یا (در واقع خودکشی اش تو یه چاله ) روش خاک بریزه ولی هرکسی رو سوار میکرد و باهاش صحبت میکردو سعی میکرد بفهمونه زندگی اش دست خودشه حق خودشه.. کسی قبول نمیکرد.. که این کارو براش بکنه هیچ کس نمیخواست خیالشو راحت کنه ..

 حالا من انگار شبیه او شده ام..من و ماشینم..

طفلک زندگی بی معجزه من.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:29  توسط ناهید-م  | 

بعد یکسال بیام چی بگم

چی بگم که قابل گفتن باشه

بیشتر حس پسری رو دارم که  مدتها قبل جسته گریخته تو فیلمی دیده بودمش

محصول شبیه سازی بود .

وقتی می خواست نیگا کنه اول سرشو به سمت شونه اش کج میکرد..بعد زل می زد .آروم .

انقد آروم که متوجه نمی شدی این سرگردونی که یهو میریزه  تو تمام تنت مال اون نگاهاس..

 نه شروع چیزی براش اهمیتی داشت نه پایانش..  شبیه خودش شده بود..

حالا انگار منم که شبیه اون پسره دارم میشم..

همون قد بی تعصب و بی تفاوت..شاید حتی بشه از این وضع لذت برد...

نمیدونم.. فقط میترسم ..

میترسم وقتی دارم به کسی نیگا میکنم لو برم

میترسم وقتی نیگام میکنن تو چشام به جای من اون  پسره رو ببینن..

 CRY by Dawid Władysław Cyprian.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 5:25  توسط ناهید-م  |