تبليغاتX
رستگاری با کفش های ولگرد
تکیه بر باد
تمام درها به رویم بسته میشود

تمام استخوانهای دوست نداشتنی ام درد میکند!

دلم تنگ نیست دیگر

دلم پر است

دلم زخم و زیلی هست ..

دلم درد میکند ...دلم درد میکند..

انگار تمام دنیا بغض شده چسبیده ته گلویم

خیال میکنم زیر صد سال آوار جا  مانده ام..

 خیال توبه ندارم ..

انگار اینطوری مست ترم ..آدم ترم..

تو بچرخ ..بچرخ ..تو برقص...برقص..

تن من همینطوری خوابش میگیرد

تنم یایسگی را ترجیح می دهد...

خیال هرزه شدن ام را از سرت بیرون کن..

خیال خوشبخت شدن...  دیگه هر دو شبیه  هم اند..

تو  می دانستی....میدانستی.....

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:59  توسط ناهید-م  | 

چلچراغ میخرم ..کنسرو و ..چند تا شکلات

کلید میاندازم در خونه رو باز میکنم سوت و کور

 قراره دو شب تنها باشم ...

کلاسا رو زدم و نشستم تو اتاق

 همکلاسی ام مدام اس ام اس مزنه که چته؟

چمه؟من چمه؟!!! جوابی ندارم...

منتظر تلفن ام.. مجبورم با یکی ترکی آذری صحبت کنم

برای اولین بار مطمئن میشم که انگلیسی حرف زدن انگارراحت تره 

دارم فکر میکنم ...دارم فقط فکر میکنم..

همکلاسی همچنان  اس ام اس میزنه به ارشد فکر کن به ارشد..!!

چایی رو اجاق میجوشه و خشک میشه

شام نمیخورم..

 شکلاتام دارن نگام میکنن ...

حالا امده ام بیرون دنبال میلان کوندرا !!

 کتابفروشی تعطیل است

امروز جمعه هست یادم نبود یادم نبود....

Unassigned

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 14:34  توسط ناهید-م  |