تبليغاتX
رستگاری با کفش های ولگرد
تکیه بر باد
چلچراغ میخرم ..کنسرو و ..چند تا شکلات

کلید میاندازم در خونه رو باز میکنم سوت و کور

 قراره دو شب تنها باشم ...

کلاسا رو زدم و نشستم تو اتاق

 همکلاسی ام مدام اس ام اس مزنه که چته؟

چمه؟من چمه؟!!! جوابی ندارم...

منتظر تلفن ام.. مجبورم با یکی ترکی آذری صحبت کنم

برای اولین بار مطمئن میشم که انگلیسی حرف زدن انگارراحت تره 

دارم فکر میکنم ...دارم فقط فکر میکنم..

همکلاسی همچنان  اس ام اس میزنه به ارشد فکر کن به ارشد..!!

چایی رو اجاق میجوشه و خشک میشه

شام نمیخورم..

 شکلاتام دارن نگام میکنن ...

حالا امده ام بیرون دنبال میلان کوندرا !!

 کتابفروشی تعطیل است

امروز جمعه هست یادم نبود یادم نبود....

Unassigned

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 14:34  توسط ناهید-م  |