|
تکیه بر باد
|
به امتحانا میرسم گرم و سخت و یه کم لعنتی
مثل دیونه ها فقط خرید می کنم و هی با بچه ها خانه هم ول ایم..
امامحتاط تر هم میشوم انگار حرفی برای گفتن ندارم
مثل اینکه باید بقیه رو نشون بدم چیزی که از ان عاجزم ..
حس مسخره ای دارم
تو فکر کن همه دنیا رو مثل هندونه ای می بینم که هنوز هیچی گاز نزدم
و اگه وقت کنم دلم آب تنی میخواد آفتاب هم میخواد خنده زیرآفتاب هم میخواد
و ..یه فصل شعر که هیچ مردی اونو نخونه ...
می تونم بنویسم ؟؟؟