|
تکیه بر باد
|
صدای داد وهوار و تولدت مبارک ...بچه ها غافلگیرم میکنه
روی میز کیک بزرگی گذاشتن و شمع ها که تند و تند میسوزند ..
...آواز میخونند کادو میدن و خیلی مصمم ازم میخوان که شمع ها رو فوت کنم ..
بیا ..شمع ...ارو... فوت.. کن ...که صد سال زنده باشی...ب.ی..ا شم...ع...رو ...
شمعارو هم فوت میکنم ..خرسا و خرگوشای گنده رو میگیرم ..
توی ان حس نرم ولطیف دلم صد سالو نمیخواد
دلم فقط کویر میخواد ..که داغ باشه که..گرم ..باشه
..وتوی ان گرما یهو بارون بیاد ..تمام تنمو خیس کنه ..
یه جوری که خودمم فکر کنم تازه متولد شدم ..
یه جوری که گول بخورم .. خودمم هم گول بخورم...
دوستم انقدر اصرار داره که مجبور میشوم کلاس اخرو بزنم
بلکه برسم ..
همه بچه ها هستن ..
گوشه ای روی مبل خزیده ام دارم به یه آهنگ ترک فکر میکنم
بچه ها دارن میرقصن ..
چقدر دلم تنگ هست ..دارم به این فکر میکنم که
شاید میشد تا ابد به این حماقت شیرین ادامه داد..
فلاش دوربین ها ..جایی برای قایم باشک بازی نمیذاره
باید لبخندم قرمزتر باشد ..
میتوانم به روز تولدم فکر کنم .یه ۸ اردیبهشت ساده و خجالتی دیگه ..
ولی بیشتر از هر چیز دیگر .
دلم میخواد یه چمدون ساده بردارم ..و با اولین پرواز جایی فرود بیام
که هرگز لازم نباشه که فرار کنم.................
بچه ها هنوز هم دارن میرقصن....
