تبليغاتX
رستگاری با کفش های ولگرد
تکیه بر باد
دارم به حماقتم فکر میکنم .

به اعتماد مسخره ای که کرده ام ..

به سختی هایی که این ترم کشیده ام .

پاییز قشنگی نبود ..

زمستان قشنگی هم نخواهد بود .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 2:42  توسط ناهید-م  | 

اامتحان داریم با همون استادعارفه ! 

امتحان شفاهی 

آخر از همه میرسم ..

به خاطر برف و جاده و بختم!

استاد عارفه با همون ژست عجیب و غریبش میگه

لزومی به امتحان نیست میتوانید بروید

دیگه از هرجور محبت مسخره حالم به هم میخوره

با کله شقی  . امتحانو میدم...

و برمیگردم..

استاد دیگرم ایمیل گذاشته ..

دفعه آخر کلاسش رو به خاطر تبعیض هاش مودبانه اش ترک کرده ام ..

وبه ضمیمه اعتراض ناقابل دوستانه جلسه قبل.

تو ایمیلش نوشته که منو و انتقادم رو دوس داره

و از اینکه منو عصبانی کنه لذت میبره ...

من نمی فهمم استاد

من فکر می کردم استاد دیگه ام عارف تره ..!!

و البته این مهم نیست ...

مهم بی پولی عجیبی هست که دارم کنار می یام

کارت امتحان همه صادر شده ..

مال من ؟؟نه!!!

چون  هنوز شهریه نریخته ام.

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 1:27  توسط ناهید-م  | 

روز سختی است

از صبح فقط به اراجیف گوش داده ام .

حس بدی دارم ..

از شکلک ها بیزارم ..از دوست بیزارم .ازدوست داشتن هم بیزارم

از  همه افسانه های که به معجزه ختم میشوند بیزارم

من داد میزنم ..شما فک منو ببندید...

ب.ب.ن.د.ی.د

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 23:25  توسط ناهید-م  |