|
تکیه بر باد
|
به اعتماد مسخره ای که کرده ام ..
به سختی هایی که این ترم کشیده ام .
پاییز قشنگی نبود ..
زمستان قشنگی هم نخواهد بود .
امتحان شفاهی
آخر از همه میرسم ..
به خاطر برف و جاده و بختم!
استاد عارفه با همون ژست عجیب و غریبش میگه
لزومی به امتحان نیست میتوانید بروید
دیگه از هرجور محبت مسخره حالم به هم میخوره
با کله شقی . امتحانو میدم...
و برمیگردم..
استاد دیگرم ایمیل گذاشته ..
دفعه آخر کلاسش رو به خاطر تبعیض هاش مودبانه اش ترک کرده ام ..
وبه ضمیمه اعتراض ناقابل دوستانه جلسه قبل.
تو ایمیلش نوشته که منو و انتقادم رو دوس داره
و از اینکه منو عصبانی کنه لذت میبره ...
من نمی فهمم استاد
من فکر می کردم استاد دیگه ام عارف تره ..![]()
!!
و البته این مهم نیست ...
مهم بی پولی عجیبی هست که دارم کنار می یام
کارت امتحان همه صادر شده ..
مال من ؟؟نه!!!
چون هنوز شهریه نریخته ام.![]()
![]()
![]()

از صبح فقط به اراجیف گوش داده ام .
حس بدی دارم ..
از شکلک ها بیزارم ..از دوست بیزارم .ازدوست داشتن هم بیزارم
از همه افسانه های که به معجزه ختم میشوند بیزارم
من داد میزنم ..شما فک منو ببندید...
ب.ب.ن.د.ی.د