|
تکیه بر باد
|
اما آدم بزرگه نیست..خبری نیست ..
دلم داره میترکه ..بهش مسیج میزنم که قراره از شما تقدیر بشه ...
مجری کوچیکم داره منو دعوت میکنه...
سوت و تشویق جماعت هورا کش را نمیشنوم
از پله ها بالا میروم ...کمی حرف میزنم ....بغضمو قایم میکنم و
و می آیم پایین ..موبایلمو نگاه میکنم..
۳تماس بی پاسخ...شماره آدم بزرگه است
جواب نمیدم ..زنگ نمیزنم .
فقط سعی میکنم جواب لبخند و تشکر و خداحافظی رو بدم ..
و بعد بندو بساط ها رو جمع میکنم ..
.گروه موسیقی کوچکم بدون خداحافظی میروند..
سوار ماشین میشوم ..از خودم بدم آمده
.از اینهمه احساس ارادتم حالم به هم میخوره ..
دارم مطمئن شوم که کمبودی دارم وگرنه اونمیتواند آنقدرها هم..
گوشی ام دوباره زنگ میزنه ..آدم بزرگه هست ..
همه چیز رو توضیح میده ..لحن اش مستاصل و درمانده هست ..
میداند که نمی بخشم اش...
و من به همین راحتی تصمیم میگیرم تا ماهها از او حرف نزنم .
به همین راحتی............

اما حس مسخره ام منو مجبور به نوشتن میکنه ...
دلم نمی خواد از جشنواره صحبت کنم ..
دلم .الان چایی میخواد ..دلم استراحت میخواد ..فکر کن از صبح تا ظهر فقط
۱۴ تا جا رفتی و برگشتی ..ارشاد .اداره ..سینما ..سالن ..چاپ ..مجوز..
....دلم میخواد از آدم بزرگه صحبت کنم ..
این روزا فکر میکنم آنقدر باهوش هست که حتی میتونه برای من هم خطرناک باشه ..
با صمیمیت و دلبستگی ...که داره ایجاد میکنه ..
با درددل آخرش ..با حرفایی که راجب شخصیتم گفت. .
.از سئوال جوابایی که منو به من و من انداخت ...
و این اصلا مهم نیست یه چیزی بدتر اذیت میکنه ..
احتمال بزرگی که من پیش اش لو رفته باشم ..
حسی که بهش دارم ..
...........................................
حسی که منو مجبور به دویدن میکنه ..
و من انقدر احمقم که همیشه با چشمای باز خوابم میبره ..

اینجا هم تنگ هست
همه جای دنیا تنگ است ..
ما مان داد میزنه نخوابی ..
من از غصه دارم ..خفه میشم مامان .
..سر کارم برگشته ام ..بعد از یه استعفای جانسوز ..
به خاطر ارادتی که داشته ام ..اما دلشکسته تر و پر انرژی تر.
حالا مطمئن شده ام که کسی مرا نخواهد دید ..
باید برای آرمان هایم همچنان جنگ کنم ..؟؟!!!
دل خوش سیری چند ..
به نظرت وقت خوبی ...برای* مردن؟* نیست؟؟؟
صبح میبینم اش .جرئت نزدیک شدن ندارم .
حالم از خودم به هم میخوره از اینکه کم میارم ..
از اینکه مجبورم همه چی رو خوب ببینم .خسته ام...
...سرکار هستم ..تو دستشویی دارم گریه میکنم ..
زل زده ام به آینه....درست مثل الان که پشت مانیتورم گریه ام میکیرد ..
من فقط باید فرار کنم ....دارم به این فکر میکنم.