تبليغاتX
رستگاری با کفش های ولگرد
تکیه بر باد
آدم بزرگه رو می بینم .احساسات متناقضی دارم که اذیتم میکنه ..

کو تاه نمی آیم ..اما نمیخواهم حضورم هم شبیه *بهانه شروع *تلقی شود ..

/ عجله نکن ..و بعد دعوت به نشستن میکند ..

بقیه را راه میاندازد و من همچنان نشسته ام ..

و بعد نوبت من میشود ..ارامش عجیبی دارم ..یک ربع بعد همه چیز رو من گفته ام

و او دوباره دعوتم میکند ..

دقیقا دلیل اینهمه اعتماد رو نمیدونم .دلیل بیچارگی ام را نمیفهمم....

شاید فقط خسته شده ام...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 2:35  توسط ناهید-م  | 

سرم را پایین می آندازم کارم را انجام میدهم .

انگار نه انگار که فردا با همون آدم بزرگه قرار ملاقات دارم ..

دلشوره دارم ..اما اصلا دلچسب نیست ..بیشتر یکجور حزن اذیتم میکنه ..

دارم با خودم فکر میکنم که اصلا اشتیاقی ندارم ..به هیچ چیز اشتیاق ندارم .

دل میخواد داد بزنم ..من پیر شده ام ..پیر .

برای بقیه عمرم نگرانم ..ولی سعی خواهم کرد که تحمل کنم ..

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 2:20  توسط ناهید-م  | 

کار و بار شروع شده ..

اما حسی داره اذیتم میکنه .

احساس میکنم تمام تابستونو از دست دادم ..

بابت یه گواهینامه ..بابت چن تا رویا..

و رویا های که دیگه اطرافیانم بعد دو سال دارن بهش ایمان میارن .. 

ایمانی که خودم دارم از د ست میدم ...

دلم برای یه آدم بزرگ تنگ شده ..

یه آدم که آخرین بار دیر برای ملاقاتش رفتم ...

و اون درست مثل یه بچه ..از دستم رنجید ..و دعوا و قهر کشی و...

من هم چون بچه تر هستم ..چون لجباز تر هستم ...سراغی ازش نمیگیرم ..

و اونم بعد همون آخرین بار دیگه دلجویی نمیکنه ..

دارم زمخت تر میشم ..دارم سعی میکنم بی اعتنا بشم ...

دارم آحساس میکنم ...چیزی از وجودم نمونده که حتی به دل خودم چنگ بزنه.....

Her Illicit Sanctuary

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 1:1  توسط ناهید-م  |