تبليغاتX
رستگاری با کفش های ولگرد
تکیه بر باد
استاد بیچاره من عاشق .عاشق خدایی که همه هواشو دارن ...

استاد بیچاره من و قتی از خدا حرف میزنه .دلم میخواد چشام نتونن بغض کنن

اما اون میگه انقد کم محلی میکنم ...که رشد کنین ...

حرفاش تازه تازه هم نیست ..اما ..لحن اش انقد قشنگه که مثل خر میخوام اعتماد کنم .

اینارو به خاطر این میگم که جواب بعضی سئو الا رو داده باشم ..

دیشب خواب میدیدم یه مرض سخت گرفتم ..دارم میمیرم ..

خنده داره مگه نه؟اون هم واسه کسی که سالی دو سه تا خواب درست حسابی میبینه ..

نمیدونم ..مدتهاست سراغ کسی رو نگرفته ام ..دلم کتاب میخواد ....دلم می خواد تا نمردم یه چیزی بنویسم ..

..که نه میل به جاودانگی احتمالی که میخوام مطمئن بشم .مسئو لیتم در *هستی*تموم شد ...

تازه گیها ...نه باشه برای ..برای و قتی که درد کمتری داشتم ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:7  توسط ناهید-م  | 

.هی حرف می زنه ..هی حرف میزنه ..

یکی از استادا م مدام  از خدا که سرش شلوغ هست حرف میزنه ..

دلم می خواد برم جلو شو بگیرم و ازش بپرسم که از کجا اینقدر مطمئنه ..

اما محل نمی کنه ..

شب یکی از بچه های قدیمی می یاد سراغم ..

از من آشنا تره ..میگه ..این استاد چهل و چن ساله ...یه بچه ۷ ساله داره

میگه این استاد عارف ما یه بیماری سختی هم داره ..خب بد نیست .

..

 

حداقل با اون استادمون که خودش بی صدا idشو بهم میده فرق میکنه...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 20:31  توسط ناهید-م  | 

دلم میخواد همه حرفا رو بشه اینجا زدبشه اینجا گفت که دلم تنگ شده

..بغض کرده ام یا نه ..گریه کرده ام یا نه .

دلم میخواد بگم که چقدر خسته ام .یکی دو روز دیگه باید دوباره باید برم دانشگاه ..

دوباره اون خوابگاه لعنتی ..و چراغی که تا صبح خاموشه..

و فاصله هایی که بیشتر از تردید  اذیتم میکنه .. قرضهایی که تا ابد به دلم بدهکارم .

شبهایی که نمی خوابم .....گنجشک هایی که محل نمی کنم .....

قصد ندارم به روی خودم بیارم ...هیچکدومو.هیچکدومو.

لبها و چشامو میبندم دارم...بی صدا می میرم .می میرم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 21:9  توسط ناهید-م  | 

از همایش برمیگردم با لوح تقدیر و همون چن دست فنجون نعلبکی ..

البته چیزی هم اضافه شده .نمایشنامه ای که راجب سه جور مومن هست .وهمه

را تو یه اطاق تاریک خوابگاهم به  دنیا امده اند.

 اولی مست.دومی بی بینش.و سومی مومن اشفته ..

تمام طول راه احساس حقارت اذیتم کرده ..و حالا خسته خسته ام.

توی همایش یکی از دوستامو می بینم همین چن روز پیش مجرد بود.

 انقدر داغون هست که دستم را به زور میکشه..

 و میگه میخوام یه چیزی بهت بگم .

...من ..ازدواج کردم ...و سرشو پایین میاندازه.  

خبر را طوری میده که من میفههمم از من انتظار تسلی داره تا تبریک.

برام تعریف کرده بود که پسرک تو خارج درس میخونه.

با همون ؟

سرش رو پایین میاندازه ...نه شب عقد تازه فهمیدم که اونم منو دوس .. ..ولی.. دیگه .

...بلد نیستم تسلی بدم شایدم  از بغض نمیتونم...  

 دستمو فشار میده و انگار میخواد گریه کنه....

..........................................

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 23:11  توسط ناهید-م  | 

قرار نیست همه حالشون خوب باشه همه سرحال باشن.

قرار نیست همه به حق شون برسن و برن دنبال آدمای خسته و بریده که احیانا یه کم ام  همه چی رو ماستمالی کنن.

 سیاهی وبلاگ من هم از بی روحی نیست ..از تلخی حقیقته

.....................................................

 ....خیری نیست چن تا همایش و جلسه خیلی خانمانه و رسمی مسخره ..احتمالا

چن دس فنجون نعلبکی هم جایزه میدن .

مثل بقیه جایزه هام..که اصلا خبر ندارم مامان کجا گذاشته .

بالاخره فیلم (ما همه خوبیم)بعد از ده قرن  دستم رسید دیدم ..دختره حق نداشت که از دست داداشه عاصی باشه ؟

خوب که فکر میکنم من خیلی عاصی ترم.دلم میخواد یه داد گنده بزنم مممممممممممممممم..........................

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 2:7  توسط ناهید-م  | 

فقط دو سه ساعت وقت دارم استراحت کنم ..امتحانها هم اطاقی ام را دیوانه میکند .ومن هم پا به فرار میگذارم .

هیچ چیز شاید قشنگتر از طی کردن جادهای دراز نباشه و من هم می یام.

دوستم زنگ میزنه ..داره کتاب شعرشو تموم میکنه ..این چیزیه که میتونه چنگ  به دل بزنه ..

بعدبا استادم حرف میزنم ...داره میره مملکت خارجه ..هنوز از تحصیل سیر نشده ..

تازه میخواد بفهمه چرا من ازدواج نمی کنم .!!!!!!!

بهش میگم چون یه جور شور مقطعی یه ...نیست .؟.

سکوت میکنه ...من هم ساکت میشم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 0:6  توسط ناهید-م  |