|
تکیه بر باد
|
دارم همه چیزو پس میزنم ..
چه اونایی که وبلا گمو می خونن و سعی میکنن کمکم کنندو چه اونا یی که قبل از وبلاگ هم کنارم بوده اند...
غم مسخره ای ته دلم جاری هست ..بدبینی تمام رگهامو اذیت میکنه ...
این روزا انقدر حواسم پرت هست که تو خیابون هم زمین می خورم و دست و پام کبودمیشه..
.اما یکی از دوستام سر میرسه و انقدر بی دلیل و زیاد تحویلم میگیره که من دلم می خواد عروسکایی
هم که ده ماه تمام نبوسیده ام هم ببوسم..
بعد دوباره کبودی پاهام..ودرد مزخرفم ...
............................
دلیلی نداره اینجا بنویسم که چقدر خسته و درمانده ام
به دوستم میگم ..که احساس میکنم که لزومی نداره که بیشتر از این زنده بمونم .
من حتی این میل رو تو خودمم نمی بینم ...
دوستم بهم میخنده ..و میگه تو رو قوی تر از این میدونستم...
ایندفعه من می خندم ..چون اون تازه عاشق شده...
خدا رو چه دیدی؟شاید بی صدا مردیم
.شاید این یکی از ما دریغ نشد.....

اما ایندفعه یه اشتباه کوچولو میکنم ...
قرصی که می تونه خطرناک باشه رو اشتباهی قورت میدم ...۵ تا با هم ...
بعد چند تاقرص دیگه ...
سرم گیج میخوره ...و اگه نخندی بهت می گم که چقدر احساس سبکی میکنم....
بعد عوارض ها شروع میشه ..
اما هنوز زنده ام..
