تبليغاتX
رستگاری با کفش های ولگرد
تکیه بر باد
هوا خوب نیست ..

دارم همه چیزو پس میزنم ..

چه اونایی که وبلا گمو  می خونن و سعی میکنن کمکم کنندو چه اونا یی که قبل از وبلاگ هم کنارم بوده اند...

غم مسخره ای ته دلم جاری هست ..بدبینی  تمام رگهامو اذیت میکنه ...

این روزا انقدر حواسم پرت هست که تو خیابون هم زمین می خورم و دست و پام کبودمیشه..

.اما یکی از دوستام سر میرسه و انقدر بی دلیل و زیاد تحویلم میگیره که من دلم می خواد عروسکایی

هم که ده ماه تمام نبوسیده ام هم ببوسم..

بعد دوباره کبودی پاهام..ودرد مزخرفم ...

 ............................

 

 

 

 

 

 

 

   

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 0:17  توسط ناهید-م  | 

دارم ته دنیا میرسم ..

دلیلی نداره اینجا بنویسم که چقدر خسته و درمانده ام

به دوستم میگم ..که احساس میکنم که لزومی نداره که بیشتر از این زنده بمونم .

من حتی این میل رو تو خودمم نمی بینم ...

دوستم بهم میخنده ..و میگه تو رو قوی تر از این میدونستم...

ایندفعه من می خندم ..چون اون تازه عاشق شده...

خدا رو چه دیدی؟شاید بی صدا مردیم

.شاید این یکی از ما دریغ نشد.....

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 23:13  توسط ناهید-م  | 

نمیدونم...مثل اینکه چنگی خوردن قرص به یه عادت تبدیل میشه

اما ایندفعه  یه اشتباه کوچولو میکنم ...

قرصی که می تونه خطرناک باشه رو اشتباهی قورت میدم ...۵ تا با هم ...

بعد چند تاقرص  دیگه ...

سرم گیج میخوره ...و اگه نخندی بهت می گم که چقدر احساس سبکی میکنم....

بعد عوارض ها شروع میشه ..

اما هنوز زنده ام..

On a farm outside La Bouchoire. outside La Bouchoire.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 1:4  توسط ناهید-م  |