|
تکیه بر باد
|
می یاد خونمون ..می یاد به اطاقم ..اما تو نمی یاد ...من نیستم
من بی خبرم.
..من دارم فکر میکنم ..همه چی تموم شده ..
اونم بعد چهل دقه گریه آخرش پشت تلفن..
اما اون بعد یه سال اومده ..
و انگار میشه باز هم بهش فکر کرد ...و روی این دوستی حساب کرد..
دوست دیگه ام ایمیل می زنه که عاشق شده ..و ازم شاید کمک میخواد....
اون یکی هم داره میره مکه...
من دستامو باز میکنم ...خالی خالیه...خبری از رویش نیست..
من فقط بلدم از دانشگاه به زحمت و سرعت خودمو برسونم تئاتر..
اونجا یکی پیداش بشه ..که نه به سر گذشتم مر بوط باشه نه به آینده ام ...
اما وقتی نگام کنه من بفهمم.. مطمئن بشم...که قراره ببازم...
دلم می خواد بزرگ بشم ..انقد که هیچ اتفاقی برام مهم نباشه....

نمی فهمی..داری شک میکنی..
داری همه چی رو ندیده میگیری...
همه چی...رو...
دارم سر درد میگیرم
قرصارو چنگی قورت میدم ..
و به زندگی ام که فرق زیادی با مردن نداره فکر میکنم.
...خدا می تونه بابت این حسابی گوشمالی ام بده..
اضطراب عجیبی دارم...دلم می خواد همین الان همه چی تموم بشه...بمیرم.

کارام هر دفعه سخت تر میشه..ولی من باز از رو نمیرم.
دارم جسورتر و احمق تر میشم..
خوب میدونم که روز به روز دارم آینده مو میبازم ..ولی انگار مهم نیست .
سنگینی یه روح لجوج رو دارم تحمل میکنم...و تهوع میگیرم..
دلم میخواد یکی پیدا بشه که نخواد دلش واسم بسوزه..
داره دلم میگیره..دارم خفه می شم.
دوستم زنگ میزنه..
داره میگه...که کاشکی به جای من بود..
دارم با حیرت گوش میدم.ولی اون داره ادامه میده
کی دیوونه شده..؟
یه چیز دیگه ام بگم؟
۸ اردیبهشت سالروز تولدمه..همین دیگه.
