تبليغاتX
رستگاری با کفش های ولگرد
تکیه بر باد
نمیدونم دارم یه جور قطب سردی  رو تجربه میکنم

دارم موهامو سفید میکنم ..دارم یاد میگیرم.

گرایش عجیب مذهبی پیدا کردم...

هر چند نمیدونم اون چیزی که در من جاری هست دقیقا خداست یا یه جور رویش دیگه..

اما ترجیح میدم سرمو بندازم پایین تا به مکث و سکوت و خنده ها هم حتی فکر نکنم.

دلم میخواد فرار کنم ..برم. اما باید کار مهمتری از فرار  بکنم...

دلم بدجوری شکسته ..انقد بد که مجبورم پوست بندازم وبزرگ بشم..تا فراموش کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 0:20  توسط ناهید-م  | 

درس و کتاب ..سرم را گرم کرده ام مثلا .

مبهوت توی اتاقم نشسته ام.

.رابطه مان با یکی از دوستانم  به نهایت میرسد..

دیگر نه حسی در کار است نه شوری ..نه حتی میلی.

به نظرم، خودم هم دست کمی از او ندارم

 به همان اندازه احمق و برای زندگی دست و پا چلفتی ام......

ما داریم از هم دور میشویم که خودمان را نبینیم...

 و جمله ای از هوراس والپول-جهان برای آنان که می اندیشند یک کمدی و برای آنان که احساس میکنند یک تراژدی است....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 1:0  توسط ناهید-م  | 

روزا به راحتی داره سخت میگذره

سر کار میرم ..درس میخونم...توی اتاقم قایم میشم...

ولی دیگه غر نمیزنم ..جای غر زدن ام هم گریه میکنم..

الان که نیگا میکنم چشام قرمز شده..دلم میخواست یکی از پشت این  دریچه منو نیگا میکرد...

دلم می خواست فرصتی گیر میاوردم برای نقاشی..

.برای شکیل کردن حجم قورت نداده این تنهایی..

دلم می خواست حرفامو تو دفتر خاطراتم بنویسم

دلم میخواست یک قطعه از تصویر این خستگی با  شیفتگی عوض میشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 0:48  توسط ناهید-م  | 

نمیدونم چرا حالم انقد گرفته است ..

یه چیزی داره به روح ام چنگ میندازه ..

اینجور وقتا با ید گم و گور شم

امروز هم با دوستم بیرون بودم..

به زحمت داشتم قدم برمیداشتم..

برگشتیم به خونه .به اتاق من ..فنجونای قهوه ..کتابا ..مجله ها..عکسا...شماره ها

....همه چیزایی که منو یاد حماقتم میاندازه سر جاش بودند..

تازه اخرشب هم دفتر خاطرات پارسالمو خوندم...الان حتی نمیتونم آه بکشم.

دارم به خودم میخندم....بیشتر از این نمیتونم 

 من هم دختر حوام ..پس حق دارم هوس کنم.....

خوب که فکر میکنم .دلم میخواد جای .براد پیت ..تو( ۷ سال تبت) زندگی میکردم...

فراموشخانه ای دنج..

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 3:31  توسط ناهید-م  | 

دلم میخواد گریه کنم و..  میکنم.

 قایم نمیکنم ..که دارم کم می یارم..

 

خسته ام از اینهمه فلسفه ..خسته ام از اینهمه خاطره مشکوک..

خسته ام از   اینهمه یقه خدا روگرفتن....

 ..میشنوی؟ 

من هم حالا یه بیچاره ام ...درست مثل خودت.

دارم از بیچاره گی  مون یه رویا میسازم.

 شنیدی...بیچاره ها رو  به بهشت میبرن...

تازه شاید کلی کتاب بهمون بدن که اونجا بخونیم و چشممون به همدیگه نیفته ...

مبادا یه موقع داغ دلمون تازه بشه....مبادا...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 0:45  توسط ناهید-م  | 

خسته ام...

 خودم نبودم..میدونی .میدونم.

 یکی دیگه بودم یکی که کتاباشو گم کرده بود ..

یکی که شبای  سرد  زمستون همه آرزوش این بود که بفهمی ....

کتابمو به خودم پس بده ..قلب معلقمو پس بده

بهم نخند ..نخند..

یادت باشه روح من از اول هرزه نبود ....نبود..........................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 0:32  توسط ناهید-م  |