تبليغاتX
رستگاری با کفش های ولگرد
تکیه بر باد
هیچ کس مثل تو مرا نفهمید..

هیچ کس مثل من تورا نخواهد فهمید..

تحمل کن .

.تحمل کن بزرگ شوم...........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 2:12  توسط ناهید-م  | 

تازگی آ پشت سر هم کادوی قبولی تو دانشگاه میگیرم...اما من هنوز وقت نکرده ام حتی خوشحال بشم

 چیزی داره به دلم چنگ میزنه ........هردو پکریم..مثل آدمای داغدیده..

دوستم داره از پشت گوشی دلداری میده..اما من نمیتونم صدای درب و اغونمو قایم کنم. .

بهش میگم کاشکی هیچ وقت مجبور به انتخاب نمی شدیم...

و اون .......

ولی انگار حتی حرفای اونو هم نمیتونم بشنوم..

لعنت به این تقدیر..........

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 23:20  توسط ناهید-م  | 

خب درس و دانشگاه..

صندلی اردیف آخر....

ریز یز خندیدنها...

ودوستم با اون مسیج فرستادنها....به پسرکی که به یکی دیگه تعلق داره...

وحالا هم  از من هم کمک میخواد...

چی بگم؟

بگم مسخره ست..؟

..بگم خل شدی..؟

بگم...آخر و عاقبت نداره...

بهتر نیست پشت در قایم بشم؟

من هم دیگه خسته ام..

دیگه حتی از حس ماجراجویی هم خسته ام....

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 0:17  توسط ناهید-م  | 

از اینجا خواهم رفت.

بدو بدو خواهم رفت..

تا ته دره خوشبختی...

..هر چه سیب باشد همه را خواهم دزدید.

همه را مال خودم خواهم کرد

اصلا بهشت را خواهم دزدیدو همانجا چند دست خانه بازی خواهم کرد...

میدانم همه دخترکان مو طلایی به من حسودی خواهند کرد

من قاه قاه نخواهم خندید.

مبادا خدا صدای خنده هایم را بشنود..فقط لبخند خواهم زد!

میترسم ... فرشته ها مرا از خواب بیدارم کنند....

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 0:31  توسط ناهید-م  | 

خب چند سال می توان برای یه شوخی احمقانه وقت تلف کرد

چند سال  می توان صداش رو در نیاورد...

چند سال میشه بی سر وصدا همه حجم و اندوه یه خاطره رو تنهایی رو دوش کشید...

........

همه ازم می خوان همه حرفامو بزنم ...اما من متنفرم کسی رو مجبور کنم که دلداری ام بده...

.پنچ تا امپول....دوتا سرم.....

سهم من ....همین بود؟ سهم من همین بود؟.....دیگه با توام ....

شوخی احمقانه ای نبود؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 22:44  توسط ناهید-م  |