|
تکیه بر باد
|
هیچ کس مثل من تورا نخواهد فهمید..
تحمل کن .
.تحمل کن بزرگ شوم...........
چیزی داره به دلم چنگ میزنه ........هردو پکریم..مثل آدمای داغدیده..
دوستم داره از پشت گوشی دلداری میده..اما من نمیتونم صدای درب و اغونمو قایم کنم. .
بهش میگم کاشکی هیچ وقت مجبور به انتخاب نمی شدیم...
و اون .......
ولی انگار حتی حرفای اونو هم نمیتونم بشنوم..
لعنت به این تقدیر..........
صندلی اردیف آخر....
ریز یز خندیدنها...
ودوستم با اون مسیج فرستادنها....به پسرکی که به یکی دیگه تعلق داره...
وحالا هم از من هم کمک میخواد...
چی بگم؟
بگم مسخره ست..؟
..بگم خل شدی..؟
بگم...آخر و عاقبت نداره...
بهتر نیست پشت در قایم بشم؟
من هم دیگه خسته ام..
دیگه حتی از حس ماجراجویی هم خسته ام....
بدو بدو خواهم رفت..
تا ته دره خوشبختی...
..هر چه سیب باشد همه را خواهم دزدید.
همه را مال خودم خواهم کرد
اصلا بهشت را خواهم دزدیدو همانجا چند دست خانه بازی خواهم کرد...
میدانم همه دخترکان مو طلایی به من حسودی خواهند کرد
من قاه قاه نخواهم خندید.
مبادا خدا صدای خنده هایم را بشنود..فقط لبخند خواهم زد!
میترسم ... فرشته ها مرا از خواب بیدارم کنند....
چند سال می توان صداش رو در نیاورد...
چند سال میشه بی سر وصدا همه حجم و اندوه یه خاطره رو تنهایی رو دوش کشید...
........
همه ازم می خوان همه حرفامو بزنم ...اما من متنفرم کسی رو مجبور کنم که دلداری ام بده...
.پنچ تا امپول....دوتا سرم.....
سهم من ....همین بود؟ سهم من همین بود؟.....دیگه با توام ....
شوخی احمقانه ای نبود؟