تبليغاتX
رستگاری با کفش های ولگرد
تکیه بر باد
دلم می خواد می تونستم از اخرین اتفاق و حسی که اشکمو در اورد  حرف می زدم ..

 دلم می خواست دیگه سر به تن رویا هام نباشه ...

حتی دلم می خواست به تمسخر کسی فکر نکنم و راحتر از اینا لا به لای این سطور بمیرم

دلم می خواست حالم انقدر خوب می شد که می تونستم این نا مه رو تا ته اش......بنویسم...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 3:56  توسط ناهید-م  | 

سرم شلوغ بود

باید یه نمایشگاه راه می انداختم

کار سختی بود اما دست تنها بودنم بیشتر می چسبید

 باید ادامه می دادم و از نظر ات باز دید کننده حر فه ای یا غیر حرفه ای سر درمی اوردم.

بعدش ..هم لابد چن تا فیلم خارجی تما شا می کردم..

و یکی دوتا کتاب مثل قلعه حیوانات رو می خوندم بعد از مدتها .

و حتی به مهربانی عجیب و بی موقع یه ادم مهم هم فکر  می کردم ...............

دلم اتفاق مهم ترو با شکوه تری می خواهد

همه لایق اتفاق های مهم و قشنگ هستن نه ؟

پس من هم بی صدا ارزو می کنم...... 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 3:23  توسط ناهید-م  | 

ببین کار دنیا کجا رسیده بچه های انگلیسی هر کدام یک وب سایت دارن که از طریق اون بامعلمشون 

ارتباط بر قرار می کنندیعنی معلمه مطا لب در سی رو تو وب می ذاره و دیگه لازم به حضور فیزیکی ..هیچ

کدام نیست تکالیف  امتحان و نمره ها هم از همین طریق رد و بدل میشه..خوبه نه ؟

 

جای تعجبی هم نداره اونا حتی بلیط رفت و برگشت به کره ماه رو به هم هدیه می دن ...اونا بلدن یه

سفینه طراحی کنند که قادر باشه بعد(۳۰۰۰۰ )سال به زمین برگرده تازه اونو با کلی سوغاتی مثل قطره

خون انسانی و پرتره نژاد های مختلف انسانی راهی فضامی کنند.

  وما همین جاییم..... در جستجوی زمان های از دست رفته . 

چیه این هم یه جور افسردگی سیاسی ؟  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 1:24  توسط ناهید-م  | 

بالا خره بعد از مد تها فیلم ..دیشب باباتو دیدم...*ـ کا فه ترانزیت با بازی محشر پرستویی*

بید مجنون  باز بازی پرستویی و

آقا و خانم اسمیت*(جولی و براد پیت) رو پیذا ا کردم و بلعیدم...

لطفا بهم نخندین که چرا انقد دیر..

حالم بده. دوباره.فردا دارم میرم چکاپ

باید بتونم برم.

آدم افسردهای نیستم راستش آدم زیاد احساسی هم نیستم.

اما یه جورایی  به این نتیجه رسیدم که

مردن از همه چیز به صرفه تر هست.

نه فکر و خیال نکن لطفا حرف هم برام در نیار

حتی دوست دارم همین الان سرطان بگیرم...

 ولی لطفا بی شیمی درمانی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 2:7  توسط ناهید-م  | 

یه جوری ام

احساس یه زن بیوه رو دارم..

فقط به این فکر می کنم که کاش اون دور دورا کلیسا یی بود

تر جیح می دادم راهبه با شم

او نوقت روح من مال خودم بود ...

و قرار نبود برای هیچ روح دیگر حساب پس بده..

 چرا باید به این چیزا فکر کنم؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 3:45  توسط ناهید-م  | 

امروز هوس زندگی کرده بودم

رفتم بیرون

اسپری هدیه تهرانی خریدم.

چند تا مجله مثلا تخصصی سینمایی خوندم..

یه ا هنگ انگلیسی رو یه سا عت تموم گوش کردم

فیلم *اسکندر کبیر*که  انجلیا جولی هم داشت و نیگا کردم و لذت بردم.

ویه  کادو واسه یه ادم مجاز خریدم

و بعد از مد تها خوا بیدم................................تخت.

دلیل این شور رو نمی فهمم.

این ها تقریبا کارای روزمره ام هستن

ولی یهو.....تبدیل به حس قشنگی شده اند...

چه خبره؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 3:23  توسط ناهید-م  |