|
تکیه بر باد
|
نمی خوام گلایه کنم
نمی خوام بسا طمو اینجا پهن کنم
نمی خوام ..نمی خوام ..نمی خوام
فقط
دلم می خواد ریشخند بزنم به تموم دنیا
دلم می خواد هر چی قلب قرمزه پرت کنم
دلم می خواد یه گوشه دنج داشته باشم
یه اتاق که هیچ وقت برق نداشته باشه
یه پله ای که هیچکی ازش بالا نیاد
یک دست لباس که قرار هم نباشه کسی بهش نظر بده
..............................
اگر بشه حاضرم تموم موهامو به باد ببخشم
تا یه قا لیچه به اندازه یه چرت واسه یه دختر کبریت فروش دیگه ببافه....
سواد خواندن نوشتنم برگشته سر جاش
تقریبا خوبم و پر مکث
ولی هنوز نمی تونم تصمیم بگیرم...
از یه جور اعتصاب برگشته ام
دوران سرکشی مصمم
با کلی کار که سرم ریخته
همین الان هم ته مونده سرما خوردگی مو دارم عطسه میکنم ....
یکی ...دوتا ...سه تا.....
باور کن راست می گم.![]()
اما از لجم نه شربت میخورم نه قرص نه..
سرم هم بدجوری درد میکنه
اما از لجم همچنان زندگی می کنم.
دارم می میرم....
الو..الو ...الو..
با وجودی که کلی کار دارم
دلم گرفته..
با وودی که کلی دوست دارم که باهام کار دارن
دلم گرفته..
با وجودی که باید کلی کتاب زیرو رو کنم و دلبری کنن ازم
دلم گرفته...
با وجودی که کلی به *هستی بدهکارم
دلم گرفته.....
.......ونگرانم
یکی از دوستام بدجوری کم اورده....بهش میگم باور نکن...
*فرشته ها زیاد هم روراست نیستن*
ولی اون فکر میکنه من دارم حسودی می کنم
من دارم حسودی می کنم؟؟؟؟؟؟
من از ته دل چای نخواهم خورد
و برای تاریخ غصه نخواهم خورد
زیرامورخ مهربانی پیدا خواهد شدکه همه حقیقت را قورت دهد
و با خطوط دست و پاچلفتی هراسان نامه ها مرور کند
من به همه اعتماد خواهم کرد
حتی به همه غریبه ها
و هر صبح به همه انها دست تکان خواهم داد
و اخر هم مثل یک ادم معمولی مرگ معمولی خواهم داشت...
همین جام درمانده تراز یه باد... پشت یه شیشه مثلا محرم
انقدبا خودم روراستم که حالم از همه معجزه ها به هم بخوره...
انقدر دروغگو ام که تمام تعهد های دنیا رو دارم موجه میکنم...
انقدر از خودکشی سرشارم که به پای زندگی نمیرسه...
من همین جام..یه دلقک زشت که حتی به درد پینوکیو شدن هم نمیخوره....
من بلد نیستم عاشق بمونم اما تا فصل بعدی بدون هیچ طمعی به زندگی
.گریه نکنیم..تا چندفصل سیگار نخوریم...اویزون نمونیم...
تو هم اشکهاتو پاک کن نیلوفر ....بهشت هیچ وقت مال زن ها نبود ...بود؟
اهمیت نداره ..کی چشماش پف کرده یا تا صبح به خودش لعنتت فرستاده ...
...اهمیت نداره سر و شاخ کی شکسته
..اهمیت نداره کی زیر دوش گریه اش میگیره
.اهمیت نداره..کی داره به کی قوت حماقت میده..
اهمیت نداره که دیگه( لازم نیست) گل من گلی ترین خوابا رو ببینه......
.......................
دلم یه کوله پشتی میخواد
.اندازه یه کنسرو جرئت...
یه دره هم که بدوم تاته اش.
این روزا همش احساس میکنم یه زمانی همه این روزا رو سپری کردم یا نه راستشو بگم قورت دادم...
بعضی از انها به تو توجه می کنند
بعضی ها عاشقت میشند
بعضی ها فقط می خوان باهات حرف بزنند
بعضی ها قدرت ات رو تحسین میکنند
بعضی ها میخوان چند ساعت باهات باشن
...و همه احتیاج دارند تا اینارو بهت بفهمونند
(هرگز حق نداریم از ارزوی کسی بگر یزیم شاید این تنها چیزی هست که اونها در زندگی دارند....)
.....فقط مواظب باش گر فتار نشی ...چون پای لرز هندونه نشستن بد جوری سخته
من با این ادبیات مبتذلم دارم هشدار میدم خیلی سخته
درست مثل دو بیچاره.. دو دیوانه...هر چند او این همراهی را هم مثل یک پروژه خیرخواهانه دیگرمی یبیند..
به این فکر میکنم کاشکی مولانا زنده بود یا میتوانستم دور و بر و زندگی می کردم....میشد
رقص حلال ..داد حلال ..شعر حلال را ...بی جدل فهمید.
...بعد میروم سر تمرین انرژی مزخرفی دارم در عین حال حاضر نیستم سر به تنم باشد...
...میگوید که اصلا به زندگی سنتی فکر نکنم..اما من فکر میکنم زندگی سنتی خیلی هم زیبا خیلی هم جادار خیلی هم مطمئن هست...
به دوست دیگرم تلفن میکنم مهمان دارد میدانم راست میگوید... میرم دوش بگیرم ..چند بار به خاطر من بچه ۵ ما هه اش رو داده مادرش و اومده ...دیگر صدایش را در نمی اورم...