تبليغاتX
رستگاری با کفش های ولگرد
تکیه بر باد
نمی خوام خودمو تحقیر کنم

نمی خوام گلایه کنم

نمی خوام بسا طمو اینجا پهن کنم

نمی خوام ..نمی خوام ..نمی خوام

فقط 

دلم می خواد ریشخند بزنم به تموم دنیا

دلم می خواد هر چی قلب قرمزه پرت کنم

دلم می خواد یه گوشه دنج داشته باشم

یه اتاق که هیچ وقت برق نداشته باشه

یه پله ای که هیچکی ازش بالا نیاد

یک دست لباس که قرار هم نباشه کسی بهش نظر بده

..............................

اگر بشه حاضرم تموم موهامو به باد ببخشم

تا یه قا لیچه به اندازه یه چرت واسه یه دختر کبریت فروش دیگه ببافه....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 1:32  توسط ناهید-م  | 

حالا بهترم

 سواد خواندن نوشتنم برگشته سر جاش

تقریبا خوبم و  پر مکث

ولی هنوز نمی تونم تصمیم بگیرم...

از یه جور اعتصاب برگشته ام

دوران سرکشی مصمم

با کلی کار که سرم ریخته

همین الان هم ته مونده سرما خوردگی مو دارم عطسه میکنم ....

یکی ...دوتا ...سه تا.....

باور کن راست می گم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 2:29  توسط ناهید-م  | 

بدجوری سرما خوردم

اما از لجم نه شربت میخورم نه قرص نه..

سرم هم بدجوری درد میکنه

اما از لجم همچنان زندگی می کنم.

دارم می میرم....

الو..الو ...الو..

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 17:48  توسط ناهید-م  | 

دلم گرفته ...

با وجودی که کلی کار دارم

دلم گرفته..

با وودی که کلی دوست دارم که باهام کار دارن

دلم گرفته..

با وجودی که باید کلی کتاب زیرو رو کنم و دلبری کنن ازم

دلم گرفته...

با وجودی که کلی به *هستی بدهکارم

دلم گرفته.....

.......ونگرانم

یکی از دوستام بدجوری کم اورده....بهش میگم باور نکن...

*فرشته ها زیاد هم روراست نیستن*

ولی اون فکر میکنه من دارم حسودی می کنم

من دارم حسودی می کنم؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 1:10  توسط ناهید-م  | 

نه من عاشقانه نمی نویسم یکی از خودم عاشقتر حداقل سراغ دارم ..عارفانه هم نخوام نوشت من هنور دور و برش حسابی نپلیکیده ام...

من از ته دل چای نخواهم خورد

و برای تاریخ غصه نخواهم خورد

زیرامورخ مهربانی پیدا خواهد شدکه همه حقیقت را قورت دهد

و با خطوط دست و پاچلفتی هراسان نامه ها مرور کند

من به همه اعتماد خواهم کرد

حتی به همه غریبه ها

و هر صبح به همه انها دست تکان خواهم داد

و اخر هم مثل یک ادم معمولی مرگ معمولی خواهم داشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 1:51  توسط ناهید-م  | 

اینجام کنار تو ...کنار تو و همه اونهایی که بیخودی مترسک اند..

همین جام درمانده تراز یه باد... پشت یه شیشه مثلا محرم

انقدبا خودم روراستم که حالم از همه معجزه ها به هم بخوره...

انقدر دروغگو ام که تمام تعهد های دنیا رو دارم موجه میکنم...

انقدر از خودکشی سرشارم که به پای زندگی نمیرسه...

من همین جام..یه دلقک زشت که حتی به درد پینوکیو شدن هم نمیخوره....

 من بلد نیستم عاشق بمونم اما تا فصل بعدی بدون هیچ طمعی به زندگی

 .گریه نکنیم..تا چندفصل سیگار نخوریم...اویزون نمونیم...

تو هم اشکهاتو پاک کن نیلوفر ....بهشت هیچ وقت مال زن ها نبود ...بود؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 2:57  توسط ناهید-م  | 

نه دیگر اهمیت نداره اهمیت درنگاه کی باشه....

 اهمیت نداره ..کی چشماش پف کرده یا تا صبح به خودش لعنتت فرستاده ...

...اهمیت نداره سر و شاخ کی شکسته

..اهمیت نداره کی زیر دوش گریه اش میگیره

.اهمیت نداره..کی داره به کی قوت حماقت میده..

اهمیت نداره که دیگه( لازم نیست) گل من گلی ترین خوابا رو ببینه......

 .......................

 دلم یه کوله پشتی میخواد

.اندازه یه کنسرو جرئت...

یه دره هم   که بدوم تاته اش.

این روزا همش احساس میکنم یه زمانی همه این روزا رو سپری کردم یا نه راستشو بگم قورت دادم...

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 1:35  توسط ناهید-م  | 

بعضی ادمها به تو فکر میکنند

بعضی از انها به تو توجه می کنند

بعضی ها عاشقت میشند

بعضی ها فقط می خوان باهات حرف بزنند

بعضی ها قدرت ات رو تحسین میکنند

بعضی ها میخوان چند ساعت باهات باشن 

...و همه احتیاج دارند تا اینارو بهت بفهمونند

(هرگز حق نداریم از ارزوی کسی بگر یزیم شاید این تنها چیزی هست که اونها در زندگی دارند....)

.....فقط مواظب باش گر فتار نشی ...چون پای لرز هندونه نشستن بد جوری سخته

من با این ادبیات مبتذلم دارم هشدار میدم خیلی سخته 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 1:3  توسط ناهید-م  | 

با یکی از دوستانم تا صبح فلسفی حرف میزنیم( یا حداقل برداشت من این هست ).بغض مسمومی داریم ..

درست مثل دو بیچاره.. دو دیوانه...هر چند او این همراهی  را هم مثل یک پروژه خیرخواهانه دیگرمی یبیند..

 

به این فکر میکنم کاشکی مولانا زنده بود یا میتوانستم دور و بر و زندگی می کردم....میشد

رقص حلال ..داد حلال ..شعر حلال را ...بی جدل فهمید.

...بعد میروم سر تمرین انرژی مزخرفی دارم در عین حال حاضر نیستم سر به تنم باشد...

...میگوید که اصلا به زندگی سنتی فکر نکنم..اما من فکر میکنم زندگی سنتی خیلی هم زیبا خیلی هم جادار خیلی هم مطمئن هست...

 

به دوست دیگرم تلفن میکنم مهمان دارد میدانم راست میگوید... میرم دوش بگیرم ..چند بار به خاطر من بچه ۵ ما هه اش رو داده مادرش و اومده ...دیگر صدایش را در نمی اورم...

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 0:43  توسط ناهید-م  |