تبليغاتX
رستگاری با کفش های ولگرد
تکیه بر باد
رسیدن به خداوند با او بودن در تمامی زندگی است نه فقط در شرایط ممتازی هم چون لحظات ارتباط با خدا یا نیایش .

همواره باید خداوند را تجربه کرد-به هنگام قدم زدن در جاده-تنفس هوای

آلوده -به هنگام شادی نوشیدن یک نوشابه به هنگام تلاش برای فهمیدن

متنی که در حال مطالعه کردنش هستیم..خداوند آمیخته همه این هاست و

هر موقعیتی بزای درک او و گقتن اینکه *خدا با ماست*مناسب است.

 

کلید عرفان تلاش برای دیدن آن چیزی است که در پس هر چیز نهفته است

که پایداری و مقاومت است.باز نا یستادن در سطح و هر چیز را که یک نماد

یک نشانه -یک آیین یک انگاره دانستن است.

برای کسی که خداوند را تجربه می کندجهان یک پیام عظیم است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 22:33  توسط ناهید-م  | 

میروم خانه دوستم..مثل جادوگرها هر لحظه چیزی نشونم میده کلی طرح کلی نقاشی مجسمه وبعد عکس هاوچند تا  فیلم که خودش کار کرده

برام سنتور میزنه از همین حالا قرار سفر عید رو میگذاره و بعد از استادش حرف میزنه که چیزی بهش یاد نداد .....

من مثل قطحی زده ها فقط نیگاه میکنم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 2:9  توسط ناهید-م  | 

از بس تو اطاقم نشسته ام و..از بس چشممو دوختم به خورجین ولو جلوی

کامپیوترم...

از بس زل زدم به سه تارم و نتونستم یه دل باهاش گریه کنم..

از بس گوش دادم به *روح مقدس*(اوای سرخپوستان امریکا)....

. از بس دلم خواست.یه فیلم از کیارستمی ببینم..یا یه دهن عرفان از شجریان بشنوم..

..یا

این که بتونم وقت کنم و با ریشخند *جک نیکلسون بازیگر *تا چند وقت

اروم بگیرم  ......از بس دلم خواست ..خواست....و خواست ونشد...

چقدر دلم میخواست بفهمم پس من چه فرقی دارم با کس که دلش نخواست....ها ؟ها ؟ها.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 1:35  توسط ناهید-م  | 

ته دلت بغضی هست ..بغضی مشکوکتر از حس گناه ..بغضی شبیه  متلک های بدجنسی که هرگز از گلویت پایین نخواهد رفت..

این روزها چه زود خسته می شوی از ادبیات ابرو بادو خورشید..چقدر مسخره میشود فلسفه رویش گیاه و جست وخیز برای ماست مالی کردن خلقت پر منظورمان..چه زود به معتمد ترین نگاهها شک می کنی و مایوس می شوی از خوابهای طویل ات....

دلخوشی هایت فقط به رد عمیقی از دلبستگی خفه ای تبدیل میشوندو تمام میشوندو تمام میشوند و دیگر هیچ وقت چیزی یاد کسی نمی ماند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 1:6  توسط ناهید-م  | 

دلم می خواست یه قلب گنده داشتم ....یه قلب گنده قرمز مایل به خاکستری......

دلم می خواست حداقل فصل قبلی زندگی مو اینقدر مفت و مجانی نمی   باختم.....دلم میخاست همین امشب به من خبر میدادند که دیگه بقیه عمرم مال خودمه مال رویای خودمه ...دلم میخاست فکر کنم....یه اسب دارم......یه کتاب که باید  باید بنویسم...یه خواب معمولی که باید باید ببینم...و یه جفت ابرو که انقد به ندگی اخم نکنند....

چیه تو دیگه چرا محل نمی کنی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 23:16  توسط ناهید-م  | 

شاید بهتر باشد ما راجب عشق حرف نزنیم شاید قضاوتی ناشی گرانه باشد شاید اندوهی بی پایان تمام روح باکره ما را در بر بگیرد ...

شاید حتی نتوانیم گنا هش را به گردن این و ان بندازیم....کودکی ی مواج .ما

روح رمیده ....قلب عصیانگر.....حالا دیگر جزیزه ای لازم هست برای انهایی که قصد خودکشی داشته باشند....من و تو حالا حالا سرمان شلوغ هست...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 0:50  توسط ناهید-م  | 

دارم یه جورایی خفه میشم معروفترین قرص دنیا رو هم قورت بدم ارام نخواهم شد سر به زیر نخواهم شد ...
احساس می کنم تمام رگهام عاصی اند ...سیرم سیر .نه دیگه نمیشه با یه رمان عاشقانه خارجی تا  یکی دو هفته رام شد .....

سرکشی وبیشتر بیسوادی ام داره از پا در میاوره....  کی از کوئیلو خبر داره؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 0:45  توسط ناهید-م  | 

انسان موجود عجیبی است اگر به او بگویند آسمان صد میلیاردونهصد و پنچاه ستاره داردبی چون و چرا

قبول میکنداما اگر ببینددرپارکی روی نیمکتی نوشته شده *رنگی نشوید* سریع با دستش امتحان می کند تا مطمئن شود. (نیچه) 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 22:15  توسط ناهید-م  | 

 

چقدر خوب هست که درد مشترکی داشته باشیم و پا به پای ان بدویم و تازه کلی دوست خوب پیدا کنیم

حاضری دوست من خوشحالم که مرور میکنی قلب مرا که ارث خسته من

هست........خوشحالم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 19:26  توسط ناهید-م  | 

 نه هوس هندوانه نکرده ام هوس شنا کردن در پره های پرتقال را هم ندارم اوصولا دیگه میل و هوس شیطنت رو هم ندارم فقط دلم میخواد زیر کلی بارون تنها باشم ......


 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 1:36  توسط ناهید-م  | 

هنوز دوازده ماه نشده که درست حسابی پشت کامپیوتر نشسته ام.اما دلم می خواد یک دادگنده بزنم از پشت این شیشه.یک جور داد که فلسفه پچ پچ را داشته با شه و لحن شعور..میفهمی؟.



این چه حر فیه؟البته که می فهمی..لابد تا حالا صد وده جور کوه و کمر هم را هم امتحا ن کرده ای
برای دادو فریادت. لابد طعم گس بلوغ رو تف کرده ای...یه جایی.

دلم می خو اهد اشکها موقو رت دهم ..پامو از روی قورباغه های بیچا ره بردارم و با صمیمیت تمام از روی اتش بپرم.تو موافقی؟


دارم به عنوان وبلاگم می خندم.یعنی من خا طره می نویسم؟ 
                                                                                                                         rastgarevelgard


 
بچه تر  که بودم (خاطرات زلاتا فیلیپویچ)میخوندم زلاتا دخترک جنگ زده بوسنییا یی بود که به همراه پدر و مادرش حا ضر نشده بود ان طبیعت جنگ زده شهرش را ترک کند ....بعد هم روی بشکه می ایستاد وبرای خبرنگاران حرف میزد  ..من و اون  هیچ شباهتی به هم نداریم تازه هر چی نیگاه میکنم نه بشکه ای زیر پام هست نه راستشو بخوای میلی دارم که باشه.یه جمله از یه تنیسور بزرگ زن داره تو کله ام وول می خوره-هیچی تو زندگی ارزش هیجان زده شدن رو نداره .


تا حالا شده با عینک دودی پشت کامپیوتربشینی..یااز لجت  وسط زمستون سرتو تو برفا قایم کنی و نفست هم حبس کنی..یا اینکه دمپایی هاتو پرت کنی یه گوشه وبا ولع روی موزاییکها ی داغ راه بزی..


تا حالا شده یه عشق گنده رو قورت بدی..و به روی خودت هم نیاری...تا گند روحت در نیاد...شده؟
شده تا حالا مژه هاتو  بشماری یافکر کنی برای روز مبادا یه قبر خوشگل واسه خودت ردیف کنی.....

هی چیه؟ نکنه فکر میکنی من دیوونه ام.


دخالت
هنوز شک دارم اون انسان نخستینی که درو دیوار غار رو خط خطی می کرد(زن )باشه اما شک ندارم که

انسان اخر الزمانی که می نویسه یا برای ارضای حس جها لتش می نویسه یا اوصولا داره یه  عاشقا نه آرام رو مرور میکنه و هی سعی میکنه که مرموزتر و خاص ترش کنه منظورت چیه ؟

هیچی ...دارم بهشون حق میدم اگرعشق رو تسلط روحی برروح دیگر فرض کنیم وای به حال ادمی که اول زمستان به همه ما جراها شک کند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 1:19  توسط ناهید-م  |