|
تکیه بر باد
|
همواره باید خداوند را تجربه کرد-به هنگام قدم زدن در جاده-تنفس هوای
آلوده -به هنگام شادی نوشیدن یک نوشابه به هنگام تلاش برای فهمیدن
متنی که در حال مطالعه کردنش هستیم..خداوند آمیخته همه این هاست و
هر موقعیتی بزای درک او و گقتن اینکه *خدا با ماست*مناسب است.
کلید عرفان تلاش برای دیدن آن چیزی است که در پس هر چیز نهفته است
که پایداری و مقاومت است.باز نا یستادن در سطح و هر چیز را که یک نماد
یک نشانه -یک آیین یک انگاره دانستن است.
برای کسی که خداوند را تجربه می کندجهان یک پیام عظیم است.
برام سنتور میزنه از همین حالا قرار سفر عید رو میگذاره و بعد از استادش حرف میزنه که چیزی بهش یاد نداد .....
من مثل قطحی زده ها فقط نیگاه میکنم.....
کامپیوترم...
از بس زل زدم به سه تارم و نتونستم یه دل باهاش گریه کنم..
از بس گوش دادم به *روح مقدس*(اوای سرخپوستان امریکا)....
. از بس دلم خواست.یه فیلم از کیارستمی ببینم..یا یه دهن عرفان از شجریان بشنوم..
..یا
این که بتونم وقت کنم و با ریشخند *جک نیکلسون بازیگر *تا چند وقت
اروم بگیرم ......از بس دلم خواست ..خواست....و خواست ونشد...
چقدر دلم میخواست بفهمم پس من چه فرقی دارم با کس که دلش نخواست....ها ؟ها ؟ها.
این روزها چه زود خسته می شوی از ادبیات ابرو بادو خورشید..چقدر مسخره میشود فلسفه رویش گیاه و جست وخیز برای ماست مالی کردن خلقت پر منظورمان..چه زود به معتمد ترین نگاهها شک می کنی و مایوس می شوی از خوابهای طویل ات....
دلخوشی هایت فقط به رد عمیقی از دلبستگی خفه ای تبدیل میشوندو تمام میشوندو تمام میشوند و دیگر هیچ وقت چیزی یاد کسی نمی ماند...
دلم می خواست حداقل فصل قبلی زندگی مو اینقدر مفت و مجانی نمی باختم.....دلم میخاست همین امشب به من خبر میدادند که دیگه بقیه عمرم مال خودمه مال رویای خودمه ...دلم میخاست فکر کنم....یه اسب دارم......یه کتاب که باید باید بنویسم...یه خواب معمولی که باید باید ببینم...و یه جفت ابرو که انقد به ندگی اخم نکنند....
چیه تو دیگه چرا محل نمی کنی؟
شاید حتی نتوانیم گنا هش را به گردن این و ان بندازیم....کودکی ی مواج .ما
روح رمیده ....قلب عصیانگر.....حالا دیگر جزیزه ای لازم هست برای انهایی که قصد خودکشی داشته باشند....من و تو حالا حالا سرمان شلوغ هست...
سرکشی وبیشتر بیسوادی ام داره از پا در میاوره.... کی از کوئیلو خبر داره؟
قبول میکنداما اگر ببینددرپارکی روی نیمکتی نوشته شده *رنگی نشوید* سریع با دستش امتحان می کند تا مطمئن شود. (نیچه)
چقدر خوب هست که درد مشترکی داشته باشیم و پا به پای ان بدویم و تازه کلی دوست خوب پیدا کنیم
حاضری دوست من خوشحالم که مرور میکنی قلب مرا که ارث خسته من
هست........خوشحالم.
هنوز دوازده ماه نشده که درست حسابی پشت کامپیوتر نشسته ام.اما دلم می خواد یک دادگنده بزنم از پشت این شیشه.یک جور داد که فلسفه پچ پچ را داشته با شه و لحن شعور..میفهمی؟.
این چه حر فیه؟البته که می فهمی..لابد تا حالا صد وده جور کوه و کمر هم را هم امتحا ن کرده ای برای دادو فریادت. لابد طعم گس بلوغ رو تف کرده ای...یه جایی.
دلم می خو اهد اشکها موقو رت دهم ..پامو از روی قورباغه های بیچا ره بردارم و با صمیمیت تمام از روی اتش بپرم.تو موافقی؟
دارم به عنوان وبلاگم می خندم.یعنی من خا طره می نویسم؟

بچه تر که بودم (خاطرات زلاتا فیلیپویچ)میخوندم زلاتا دخترک جنگ زده بوسنییا یی بود که به همراه پدر و مادرش حا ضر نشده بود ان طبیعت جنگ زده شهرش را ترک کند ....بعد هم روی بشکه می ایستاد وبرای خبرنگاران حرف میزد ..من و اون هیچ شباهتی به هم نداریم تازه هر چی نیگاه میکنم نه بشکه ای زیر پام هست نه راستشو بخوای میلی دارم که باشه.یه جمله از یه تنیسور بزرگ زن داره تو کله ام وول می خوره-هیچی تو زندگی ارزش هیجان زده شدن رو نداره .
تا حالا شده با عینک دودی پشت کامپیوتربشینی..یااز لجت وسط زمستون سرتو تو برفا قایم کنی و نفست هم حبس کنی..یا اینکه دمپایی هاتو پرت کنی یه گوشه وبا ولع روی موزاییکها ی داغ راه بزی..
تا حالا شده یه عشق گنده رو قورت بدی..و به روی خودت هم نیاری...تا گند روحت در نیاد...شده؟
شده تا حالا مژه هاتو بشماری یافکر کنی برای روز مبادا یه قبر خوشگل واسه خودت ردیف کنی.....
هی چیه؟ نکنه فکر میکنی من دیوونه ام.
دخالت
هنوز شک دارم اون انسان نخستینی که درو دیوار غار رو خط خطی می کرد(زن )باشه اما شک ندارم که
انسان اخر الزمانی که می نویسه یا برای ارضای حس جها لتش می نویسه یا اوصولا داره یه عاشقا نه آرام رو مرور میکنه و هی سعی میکنه که مرموزتر و خاص ترش کنه منظورت چیه ؟
هیچی ...دارم بهشون حق میدم اگرعشق رو تسلط روحی برروح دیگر فرض کنیم وای به حال ادمی که اول زمستان به همه ما جراها شک کند.