|
تکیه بر باد
|
سنگين از بابت ابهتي كه جماعت عام به دادن
هر جا هم برم تا نام خونوادگيمو ميگم تاهفت جد قبل تر از منو ميشناسن
اينجور وقتاس كه حالم به هم ميخوره ..حالم از اين ريشه به هم ميخوره
يادم نمي ياد به خاطر اين نام كارامو را بندازن چون هم اجازشو نميدادم
وهم بار سنگين زندگيمو رنجمو و هر چي كه هر جا كم اوردم خودم رو دوشم كشيدم
مطمنم از همون بچگي هم بدم مي اومد حس ميكردم از پيش تعريف شده هستم
و اين بيشتر حالمو بد ميكرد....
شايد فكر كني من ديوونه ام ..اما من از اين خونواده متنفرم
متنفرم كه به خاطر منافع خودشون با زندگيم بازي كردن
هيچ وقت حتي كاري كه از دستشون برمي اومد رو برام نكردن
هيچ وقت نذاشتن اوني بشم كه ميخواستم..
بازم با پر رويي تمام ميخوان بقيه زندگيم هم به جاي من زندگي كنن...
مدتهاست دنبال خونه اجاره اي ميگردم...
گوشه پرده بر خلاف هميشه كمي باز است و كمي نور به اتاق مي تابد
هدفون ام پی تی ری تو گوشمه
انریکو تو گوشامه.... تو اتاقمه
داد میزنه ..عصبانی میشه ..و کم مونده گریه کنه ..به جای من
دوستی که اوایل فکر میکردم چقدر میتونم با این آدم رشد کنم
کتاب بجوم..فیلم شعر بشم .داره اس ام اس میده..
یادم نمی یاد چرا ..ولی زمانی حتی مطمئن بودم که روحش یه جور موسقی داره
فکر میکردم باهاش قد میکشم ..
ولی هیچی نشدم
هیچی نشدیم..
چشامو میبندم .
دلم میخواست همین یه ذره نور هم نباشه تا انریکو راحت تر بخونه..داد بزنه ..گریه هاشو بکنه
گریه برای اطمینانی که دیگه نیست..
که تصور اینکه شریکی دایمی به این زندگی اضافه کنم برام سخت میشه
نمیدونم چطور میشه چیز بیشتری از زندگی به دست اورد
یعنی هر وقت دلت خواست و هر جور دلت خواست.. بگردی .بخندی..بچرخی..
بدون اینکه پیشنهاد بی شرمانه ای بهت بشه؟
چطور؟
فقط وقتی که شانس بیاری و مردی ار ته دل دوستت داشته باشه و اعتماد.. تا احساس امنیت کنی؟
یا وقتی مردا نجیبانه قبول کنند که خنده های از ته دل یه زن به معنای *دعوت نیست؟
اما من حوصله شو ندارم
بیشتر به کارگردان فیلم هایی فکر میکنم که به راحتی انتهای فیلم هارو حروم میکنند وذلیل
چرا .بعضی از فیلمای انگلیسی که میبینم حرفی برای گفتن دارن مثل فرصت بزرگ یه همون جاده انقلابی* با بازی کیت وینسلت و د ی کاپریو
دیشب هم بعد عمری فیلم *ملیسا* رو دیدم البته انگلیسی نبود اولش منگ بودم منگ لجبازی دخترک بعد یواش یواش یه جور شور خاصی تو تموم رگام احساس کردم
نه می تونست ادمو تکون بده..ترانه انگلیسی اخر فیلم رو هنوزم دارم زمزمه میکنم .چقدراین شعر فوق العاده بود...
متشکرم ملیسا..متشکرم انتخابات ..متشکرم از همه اونایی که بعدها اجازه میدن فیلمای ایرونی هم آدمو تکون بده!!!
تولدم هست.از صبح پیام و تلفن !! انگار بیشتر از هر سال دیگری هدیه میگیرم
متعجبم!! اینهمه وقت با انهمه منگی چطور اینهمه دوست نزدیک داشته ام
و زندگی ام میشود همین دوستانم
با یکی میزنم کوه و دشت با یکی خل خل بازی با یکی کارو باز راه راه انداختن جشنواره
با یکی گپ های طولانی..با یکی..
آخری هم دوست دوران دبیرستانم هست
پروژی اختراعی اش تو مالزی مقام می آورد
..و بعد باز خودمم
با نزدیکترین دوستم ..که انگار تصمیم گرفته حواسم را پرت کند
و یادم دهد که میشود روی آدم ها حساب کرد..
من کوتاه نمیایم
ولی انگار او آنقدر مهربان است که رویم بشود گاهی از ته ته دل بخندم....
به رنگها و خطوط ..
سعی میکنم مهربان شوم .
با همه با همه
و فکر کنم که دوباره می توانم روح رمیده خودم را شکارش کنم
گر چه هنوز هم تو ماشینم حبسم ..
اما انگار دارد اتفاق هایی میافتد..
دلم همین فراری شدن را همین میخواهد
دلم قایم شدن میخواهد نه قایم باشک بازی!
مرور فصل هایی که گم کرده ام حتی از چشم آدمکی که شاید عاشقم میشود دور نمی ماند
شاید هم همه مردمی که یک نگاه تو چشام میاندازن همه هستیو تاریخچه بغض دار رو تو چشام میخونن..
ولی مطمئنم هنوز انقدر غرور برام مونده که نگذارم کسی اون زاری و اون بیچاره گی رو سریع بفهمه
پس...ترجیح میدم سر به زیر باشم.
.اون چشارو قایم کنم...
همه چیرو قایم کنم..
حتی خودمو از خودم...
اما سردم هست ..
به کی به کجا پناه برم...؟؟؟؟؟
حرف میزند. من گوش میکنم ..حرف میزند ....همچنان گوش میکنم..
..یکهو..اعتراف میکند که عاشق ..شده.
.و.بعد میزند زیر گریه ..
که طرفش رو انقد میشناسه که ناامید باشه و همین حالشو بدتر میکنه..
دلم میخواهد دستهایش را بگیرم
دلم میخواهد دلداری اش دهم ..اما عاجزم
هم برای دلداری هم برای دلداری او..
میدانم خود او هم اجازه اش را نمیدهد..
من باز ساکت میشوم..
بعدش هم باز ساکتم..هنوز چیزی ندارم بنویسم..
میروم..میشینم. همان ته. همه با شور خاصی دارند از کارشون صحبت میکنند هی بهشون تذکر داده میشه که وقتتون کمه!
حس عجیبی دارم..بیشتر دوست دارم ساکت باشم. گوش کنم گوش کنم..ولی چیزی نشنوم.
. کتاب بادبادک باز را که بالاخره خریده ام با لجبازی میخونم و تمام میکنم.. انگار کتاب میخواد یادم بده که افغانستان از اول فقیرو رنجیده نبوده.. سعی میکنم صحنه های فیلم این کتاب را مجسم کنم..لکه های روی برفی که دوربین دنبال میکند.
. فیلم جدید گلشیفته را بعداز عمری گیر مییارم..اما هنوز گوشه چمدانم هست.. بعد از دوبار کنسل شدن پروازم بالاخره برمیگردم..
دوباره خودمم..تو اطاق خودم.. احساس میکنم بزرگ شده ام ..یه جورایی زیادی بزرگ شده ام پیر شده ام.. هرچی تلاش میکنم همان حس لعنتی یا شایدم واقعی باهام هست..
نه .باز خودمم.همان قدر خسته همان قدر ..