تبليغاتX
رستگاری با کفش های ولگرد
تکیه بر باد
بله همه جا بحث انتخاباته

اما من حوصله شو ندارم

بیشتر به کارگردان فیلم هایی فکر میکنم که به راحتی انتهای فیلم هارو حروم میکنند وذلیل

چرا .بعضی از فیلمای انگلیسی که میبینم حرفی برای گفتن دارن مثل فرصت بزرگ یه همون جاده انقلابی* با بازی کیت وینسلت  و د ی کاپریو

 دیشب  هم بعد عمری فیلم *ملیسا* رو دیدم البته انگلیسی نبود  اولش منگ بودم منگ لجبازی دخترک بعد یواش یواش یه جور شور خاصی تو تموم رگام احساس کردم

نه می تونست ادمو تکون بده..ترانه انگلیسی  اخر فیلم رو هنوزم دارم زمزمه میکنم .چقدراین شعر فوق العاده بود...

متشکرم ملیسا..متشکرم انتخابات ..متشکرم از همه اونایی که بعدها اجازه میدن فیلمای ایرونی هم آدمو تکون بده!!!

 Iranian Presidential Election 2005 by iRAN Project :: By Mahdi Ayat.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 0:29  توسط ناهید-م  | 

۸ اردیبهشت که میشود دوباره غافلگیر میشوم

تولدم هست.از صبح پیام و تلفن !! انگار بیشتر از هر سال دیگری هدیه میگیرم

 متعجبم!! اینهمه وقت با انهمه منگی چطور اینهمه دوست نزدیک داشته ام

و زندگی ام میشود همین دوستانم

با یکی میزنم کوه و دشت با یکی خل خل بازی با یکی کارو باز راه راه انداختن جشنواره

با یکی گپ های طولانی..با یکی..

آخری هم دوست دوران دبیرستانم هست

پروژی اختراعی اش تو مالزی مقام می آورد

..و بعد باز خودمم

با نزدیکترین دوستم ..که انگار تصمیم گرفته حواسم را پرت کند

و یادم دهد که میشود روی آدم ها حساب کرد..

من کوتاه نمیایم

 ولی انگار او آنقدر مهربان است که رویم بشود گاهی از ته ته دل بخندم....

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:10  توسط ناهید-م  | 

به نقاشی پناه میبرم .

به رنگها و خطوط ..

سعی میکنم مهربان شوم .

با همه با همه

 و فکر کنم که دوباره می توانم  روح رمیده خودم را شکارش کنم

گر چه هنوز هم تو ماشینم حبسم ..

اما انگار دارد اتفاق هایی میافتد..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 19:0  توسط ناهید-م  | 

فراری شده ام ..

دلم همین فراری شدن را همین  میخواهد

دلم قایم شدن میخواهد نه قایم باشک بازی!

مرور فصل هایی که گم کرده ام  حتی از چشم آدمکی که شاید عاشقم میشود دور نمی ماند

شاید هم  همه مردمی که یک نگاه تو چشام میاندازن همه هستیو تاریخچه  بغض دار رو تو چشام میخونن.. 

ولی مطمئنم هنوز انقدر غرور برام مونده که نگذارم کسی اون زاری و اون بیچاره گی رو  سریع بفهمه

 پس...ترجیح میدم سر به زیر باشم.

.اون چشارو قایم کنم... 

همه چیرو قایم کنم..

حتی خودمو از خودم...

اما سردم هست ..

به کی به کجا پناه برم...؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 20:34  توسط ناهید-م  | 

مینشیند .آرام .وشروع میکند به حرف زدن

حرف میزند. من گوش میکنم ..حرف میزند ....همچنان  گوش میکنم..

..یکهو..اعتراف میکند که عاشق ..شده.

.و.بعد میزند زیر گریه ..

که  طرفش رو انقد میشناسه که ناامید باشه و همین حالشو بدتر میکنه..

دلم میخواهد دستهایش را بگیرم

دلم میخواهد دلداری اش دهم ..اما عاجزم

هم برای دلداری هم برای دلداری او..

میدانم خود او هم اجازه اش را نمیدهد..

من باز ساکت میشوم..

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 2:34  توسط ناهید-م  | 

تصادف میکنم و سرم شلوغ میشود.. باید طیاره مو بفروشم و میفروشم..

بعدش هم  باز ساکتم..هنوز چیزی ندارم بنویسم..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 1:50  توسط ناهید-م  | 

به یه کنفرانس دعوت میشم انگار کارام برگزیده شده قراره سخنرانی کنم..

میروم..میشینم. همان ته. همه با شور خاصی دارند از کارشون صحبت میکنند هی بهشون تذکر داده میشه که وقتتون کمه!

حس عجیبی دارم..بیشتر دوست دارم ساکت باشم. گوش کنم گوش کنم..ولی چیزی نشنوم.

. کتاب بادبادک باز را که بالاخره خریده ام با لجبازی میخونم و تمام میکنم.. انگار کتاب میخواد یادم بده که افغانستان از اول فقیرو رنجیده نبوده.. سعی میکنم صحنه های فیلم این کتاب را مجسم کنم..لکه های روی برفی که دوربین دنبال میکند.

. فیلم جدید گلشیفته را بعداز عمری گیر مییارم..اما هنوز گوشه چمدانم هست.. بعد از دوبار کنسل شدن پروازم  بالاخره برمیگردم..

دوباره خودمم..تو اطاق خودم.. احساس میکنم بزرگ شده ام ..یه جورایی زیادی بزرگ شده ام پیر شده ام.. هرچی تلاش میکنم همان حس لعنتی یا شایدم واقعی باهام هست..

 نه .باز خودمم.همان قدر خسته همان قدر ..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 0:8  توسط ناهید-م  | 

چقدر دلم گرفته. .

کی به اندازه من سیره.

یاد همایون ارشادی تو فیلم *عباس کیارستمی* میافتم که در به در دنبال کسی میگشت که بعد مرگش یا (در واقع خودکشی اش تو یه چاله ) روش خاک بریزه ولی هرکسی رو سوار میکرد و باهاش صحبت میکردو سعی میکرد بفهمونه زندگی اش دست خودشه حق خودشه.. کسی قبول نمیکرد.. که این کارو براش بکنه هیچ کس نمیخواست خیالشو راحت کنه ..

 حالا من انگار شبیه او شده ام..من و ماشینم..

طفلک زندگی بی معجزه من.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:29  توسط ناهید-م  | 

بعد یکسال بیام چی بگم

چی بگم که قابل گفتن باشه

بیشتر حس پسری رو دارم که  مدتها قبل جسته گریخته تو فیلمی دیده بودمش

محصول شبیه سازی بود .

وقتی می خواست نیگا کنه اول سرشو به سمت شونه اش کج میکرد..بعد زل می زد .آروم .

انقد آروم که متوجه نمی شدی این سرگردونی که یهو میریزه  تو تمام تنت مال اون نگاهاس..

 نه شروع چیزی براش اهمیتی داشت نه پایانش..  شبیه خودش شده بود..

حالا انگار منم که شبیه اون پسره دارم میشم..

همون قد بی تعصب و بی تفاوت..شاید حتی بشه از این وضع لذت برد...

نمیدونم.. فقط میترسم ..

میترسم وقتی دارم به کسی نیگا میکنم لو برم

میترسم وقتی نیگام میکنن تو چشام به جای من اون  پسره رو ببینن..

 CRY by Dawid Władysław Cyprian.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 5:25  توسط ناهید-م  | 

سلام من بر میگردم....

ولی هنوز هم نه جوری  درست حسابی...

نه هنوزم ... انگار..سخته بنویسم.............

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 21:48  توسط ناهید-م  |